تبلیغات
دریچه هایی که وجود دارند....


دریچه هایی که وجود دارند....


.
یکشنبه 19 شهریور 1385

روی سنگفرش های پارکینگ به تو گفتم: خدا! اینجا من گم می شوم. هراس دارم مبادا تو را , هم گم کنم.

بعد دلم برایت تنگ می شود و بعد دیگر آنقدر گمت می کنم که همه چیز تمام می شود. و دیگر لحظه ای برایم نخواهد بود که سیر بخندم یا گریه کنم.انگار از لایه ای به لایه ی دیگر آمده ام....به تو امروز گفتم حالم خوب نیست.بس که دلم می خواهد برای خودم زندگی کنم.

اینجا هیچ کس آزاد نیست.اینجا حتی نمی توانی بفهمی عاشقی، نادانی، زاهدی، نیهیلیستی...!!!

اینجا در نقطه ای بین فهم و نادانی باقی می مانی. و گم می شوی... و من از بس هنوز هستم دلم گرفته می شود.

و هی به روزهایی فکر می کنم که نیامده اند..انگار توی راه مانده اند.شاید بین قدمهای آدمهات، شاید بین خنده های شیطانی اطرافم گیر کرده اند.

این نیامده ها مرا زنده نگه داشته اند..نمی خواهم کلمه ها را گم کنم.اینجا هی بارورم میکنی و من نمی توانم آفرینشی داشته باشم.

عجبا به این روزها!!!!!

از این ها که بگذریم بی بهانه و بی حرف پیش من معجزه ی عمیق میخواهم.

کاش نجاتم دهی.اینبار!

 

 

---------

یک وبلاگ تخصصی در باب عکاسی و نقد عکس.

http://kiarang.wide10.com

این وبلاگ همیشه ارزش خواندن دارد

http://aghaghiyahayekabood.persianblog.com




نوشته شده توسط یلدا آرتا در یکشنبه 19 شهریور 1385 و ساعت 10:09 ق.ظ

.
دوشنبه 13 شهریور 1385

زمان بود که پا به پاییز می گذاشت و این* آنایس بود که در هر لحظه ای بر من و ذهنم چیره می شد.

در خیال لحظه ی پر آرامش آنایس ِ وقتی در بسترش شروع به نوشتن می کرد ِ بر پاییز قدم می گذاشتم.

در روزهای پاییز همیشه فکرم به طرف خیلی چیزها می رفت..به طرف چیزهایی که داشتم و نداشتم. درست مثل وقت زیادی که برای فکر کردن به برادرانم اختصاص می دادم...اما اینبار هنوز پاییز نیامده و من در اندیشه های مخصوص پاییز غرق شده ام.

من انگار اما از روزهایی که پاییز نیامده بود هم خیلی چیزها می دانستم.

می دانستم که راه من برای آدمها جدی شمرده نمی شود. و یا می دانستم که نباید منتظر انسانی باشم که بخواهد کارهای روزانه و مهم اش را کنار بگذارد ِ بنشیند و با اشتیاق مرا تشویق به نویسندگی کند.

و خوب می دانستم که آدم ها همه گرفتارند. و اگر نباشند هم بهانه ای همیشه هست که تو را از اطرافیانت دور کند...گاهی کارهای بازرگانی..گاهی پول و حتی گاهی یاًس.

گاهی از اینکه مدتها بود که حضور کیارنگ برایم پر رنگ نبود و یا نوشته هایم در دایره ی توجهاتش نبود احساس بیهودگی میکردم.

شاید همه ی اینها باید در فکرم رژه می رفتند تا بفهمم نقطه ی اصلی منم و قدرت ایستادن در نقطه ی اصلی هنوز در وجودم روشن است.

*آنایس: شخصیت آزاد و مستقل زن در فیلم هنری و جون..




نوشته شده توسط یلدا آرتا در دوشنبه 13 شهریور 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ
Desined By Mohamad + Alireza